/ 2 نظر / 20 بازدید
زویا

افسوس می خورم وقتی که خواهرم در این دروغزار پر از کرکس فکر پرنده ای ست فکر پرنده ای که ز پرواز مانده است گفتی سکوت خواهر من بدری چون اهتزاز روح بیابان بود دیدم که خواهرم در انزوای شبهای خود گریست دستش زلال اشک روانش را پنهان سترد و ساکت زیست خواندم خواهر حکایت من را شبهای بی ستاره تلاوت کن بگذار باغ بی خبر از من در بستر حریری رویای سبز رنگ بیار امد در شهرهای کوچک چه باغهای بزرگی چه سروهای بلندی چه روحهای ساده و معصومی ست خواهر حکایت من را با آب جاری زاینده رود باید گفت. [گل] یک دنیا متشکرم. شاد باشید.

لیلا

با سلبام زویا خانم زهرا ومرتضی محمدی خواهر وبرادر شما هستند ببخشید این سوال را پرسیدم