ایرانیان: تاریخ باستان، میانه، و امروز ایران(فصل 13و 14 که اجازه چاپ نگرفته اند)

«ایرانیان: تاریخ باستان، میانه، و امروز ایران»

فصل ۱۳

جمهوری اسلامی

همایون کاتوزیان

ترجمه حسین شهیدی

 

2500سال استبداد … که در سراسر وجود و فرهنگ و روحیات ما رسوخ کرده است، خود  قویترین عامل… تغییردهنده انقلاب به شمار می رود

مهدی بازرگان

انقلاب ایران در دو حرکت (۱۳۶۳)

 

انقلابی که “نباید می شد

 

برخی ویژگی های اساسی انقلاب ایران با معیارهای معمول انقلاب های غربی به خصوص انقلاب های فرانسه و روسیه، که انقلاب ایران در زمان وقوع با آنها مقایسه می شد، هماهنگ نبود. این به معمائی تبدیل شد و ظرف چند سال اول پس از پیروزی انقلاب به سرخوردگی و سرگشتگی مفسران غربی انجامید. انقلاب از نظر آنان، و از نظر بسیاری ایرانیان متجدد که خود در میان جمعیتی بودند که در خیابان ها فریاد می کشید “خمینی عزیزم / بگو تا خون بریزم”، “اسرارآمیز”، “غیرعادی” و “غیرقابل تصور” بود. یک پژوهشگر غربی، انقلاب ایران را “منحرف” خواند، چون به تاسیس یک جمهوری اسلامی منجر شده بود، و همچنین چون “بنا بر توضیح علوم اجتماعی انقلاب، یا نباید ابدا اتفاق می افتاد، یا نباید در آن وقت خاص اتفاق می افتاد”.[۱] به همین دلیل، عده زیادی از ایرانیان سرخورده، همراه با شاه و بازماندگان رژیم او، نظریه توطئه را مطرح کردند که بنا برآن آمریکا (یا انگلیس، یا هردو باهم)، عمدتا و به سادگی، انقلاب را به راه انداخته بودند  تا شاه را به خاطر افزایش قیمت نفت مجازات کنند. اگرچه باورکردنش مشکل است، برخی حتی این نظریه را مطرح می کردند که غرب می ترسید در اثر توسعه اقتصادی ایران به رهبری شاه، بازارهای خود را از دست بدهد.

   پیش از پیروزی انقلاب، این معما به شکلی از نظر لیبرال ها و چپگرایان غربی که در آن زمان در دولت ها، جوامع و رسانه های غربی نفوذ فراوان داشتند پوشیده مانده بود. اما حتی محافظه کاران غربی نیز تصور نمی کردند انقلاب چنان بشود که شد. همه نشانه های تحولات بعدی وجود داشت، اما پنهان در پس پرده ای با نقش تظاهرات مسالمت آمیز؛ همبستگی و وحدت تقریبا کامل جامعه در آرزوی سرنگونی حکومت؛ کشته یا زخمی شدن مردم؛ و پدیده آیت الله خمینی، با تبسمی بر لب،  نشسته زیر درخت سیبی در نزدیکی پاریس، و مردم ایران که اکثر آنان – چه سکولار و چه مذهبی – هر کلمه او را الهام گرفته از غیب می دانستند و پیش چشم رسانه های  جهان، که تصویر او را دائم بر صفحه تلویزیون ها قرار می دادند، به زیارت او می شتافتند.

   انقلاب در آن زمان شورشی گسترده برای آزادی، استقلال، دمکراسی و عدالت اجتماعی –بسته به تمایل ناظر – و علیه سرکوب، فساد، نابرابری اجتماعی و سلطه خارجی تلقی می شد. رنگمایه ضدغربی جنبش نتیجه احساسات “ضد امپریالیستی” و “ناسیونالیستی” (واژه هائی که به سادگی به جای یکدیگر به کار می رفتند) به حساب می آمد، و برای توجیه آن به کودتای ۲۸ مرداد اشاره می شد، بی توجه به این که برخی از نیروهای داخلی ایران که در کودتا شرکت داشتند در انقلاب نیز نقش چشمگیری ایفا می کردند. در نتیجه خشم گسترده و عمیق علیه غرب و هر چیز غربی در میان اکثریت عظیم ایرانیان –سنتی و متجدد، مذهبی و سکولار –  در شرایطی که همه واژه غربزدگی را برای توصیف هرچه که دوست نداشتند به کار می بردند، چیزی بیش از ابراز احساست ناسیونالیستی و ضدامپریالیستی تلقی نمی شد.

   بی شک توضیح کامل انقلاب “بنا بر توضیح علوم اجتماعی انقلاب” ممکن نبود، به این دلیل ساده که این شیوه توضیح برپایه ویژگی های انقلاب های غربی بنا شده بود، که خود زاده جامعه، تاریخ و سنت های غربی بودند. درک انقلاب های ایرانی با استفاده از ابزار و روش های علوم اجتماعی که برای توضیح انقلاب های غربی به کار رفته اند ممکن است، اما توضیح هائی که برپایه  تاریخ غرب بنا شده باشند لاجرم به اغتشاش فکری و تناقض خواهند انجامید. واضح ترین تضاد در اینجاست که در انقلاب های غربی، جامعه تقسیم می شد: در غرب طبقات محروم علیه طبقات ممتاز، که دولت نماینده آنان بود، شورش می کردند. در حالی که در انقلاب های ایرانی کل جامعه علیه حکومت شورش می کرد؛ هیچ طبقه اجتماعی یا سازمان سیاسی در برابر انقلاب نمی ایستاد؛ و تنها ابزارهای سرکوب حکومت از آن دفاع می کردند.[۲] نمونه ایران تضادی آشکار با نظریه های جهانشمول و اروپا-محور تاریخ قرار داشت. چنانکه کارل پوپر می گوید، چیزی به نام “تاریخ” وجود ندارد، آنچه هست مجموعه ای از تاریخ هاست.[۳]

   از دیدگاه غربی، مطمئنا بی معنا بود که برخی از ثروتمندترین طبقات (عمدتا سنتی) جامعه هزینه جنبش را بپردازند و آن را سازماندهی کنند، و عده ای معدود از دیگر ثروتمندان (عمدتا متجدد) حد اکثر بی طرف بمانند. به همین ترتیب، بنا بر معیارهای غربی معنا نداشت که کل دستگاه دولت (به استثنای ارتش که سرانجام عقب نشست) به اعتصابی عمومی و نامحدود دست بزند، و موثرترین سلاح را در اختیار انقلاب بگذارد. همچنین معنا نداشت که تقریبا تمام جامعه روشنفکر و گروه های تحصیلکرده متجدد به دنبال خمینی و درخواست او برای برقراری حکومت اسلامی به راه بیفتند. این جنبش انقلاب بورژوائی سرمایه داری نبود؛ انقلاب لیبرال-دمکراتیک نبود؛ انقلاب سوسیالیستی نبود. ایدئولوژی های گوناگونی در آن شرکت داشتند، که پرقدرت ترین آن ها را گرایش های اسلامی – اسلامگرا، مارکسیست-اسلامی و دمکرات-اسلامی – و مارکسیست-لنینیست –  از جمله فدائیان خلق، حزب توده، مائوئیست ها، تروتسکیست ها – تشکیل می دادند.

   شدت درگیری های داخلی میان گرایش های اسلامی و مارکسیست-لنینیست احتمالا از شدت درگیری کلی میان دو طیف کمتر نبود. اما هدف اصلی، یعنی سرنگونی شاه و حکومت، همه این گرایش ها را متحد کرده بود. از آن مهم تر، توده مردم که از نظر ایدئولوژیک در هیچ یک از این گرایش ها قرار نمی گرفتند – و طبقات متوسط جدید از نظر کیفی مهم ترین بخش آن را تشکیل می دادند – هدف سرنگونی شاه را قاطعانه دنبال می کردند. هرگونه پیشنهاد سازش خیانت تلقی می شد. به علاوه،  اگر سازشی، هر قدر مسالمت آمیز و دمکراتیک، به دست می آمد که سرنگونی سلطنت را در بر نمی گرفت، افسانه ها ساخته می شد که چگونه “بورژوازی لیبرال”، به دستور اربابان خارجی خود” (یعنی آمریکا و انگلیس)”، از پشت به انقلاب خنجر زد.

   غلامحسین ساعدی، روشنفکر برجسته، نویسنده، نمایشنامه نویس، و روانپزشک، که در انقلاب شرکت کرد، اما بعدا با رژیم اسلامی درافتاد و در سال ۱۳۶۴، نا بهنگام در تبعید در پاریس درگذشت، در سال ۱۳۶۳ نوشت:

گردبادی که  … در سال های ۱۳۵۸-۱۳۵۷ سراسر ایران را در نوردید و همه چیز را زیر و رو کرد نخستین شورش بزرگ همه توده ها، محکم و متحد در عمل، بود علیه رژیمی که سال ها به آنان اهانت کرده بود. در آن روزها اگر غریبه ای دور شهر می گشت و تنها به دیوارها نگاه می کرد، می فهمید که چه خبر است. دیوار های همه شهرها پر از شعارهائی بود که تنها یک انگیزه و یک هدف داشتند: سرنگونی رژیم شاهنشاهی.[۴]

انقلاب ایران انقلاب ملت علیه دولت بود. عزم برکناری شاه، به هر قیمت، تنها چیزی بود که انقلابیان را به یکدیگر پیوند می داد. رایج ترین شعاری که احزاب انقلابی گوناگون و هواداران آن ها را، صرف نظر از عقیده و برنامه سیاسی ، متحد می کرد این بود: “بگذار این [یعنی شاه] برود، بعد هرچه می خواهد بشود”.  در سال های بعد، بسیاری تغییر عقیده دادند، اما در آن زمان احتمالا هیچ چیز نمی توانست باعث شود که از دید دیگری به اوضاع نگاه کنند. سی سال بعد، ابراهیم یزدی، یکی از دستیاران ارشد آیت الله خمینی که در دولت موقت پس از انقلاب وزیر خارجه شد، “به صراحت گفت که نسل انقلابی او نتوانسته بود آینده را فراتر از هدف کوتاه مدت برکناری شاه به نظر آورد”.[۵]

  کسانی که در جریان انقلاب در شهرهای بزرگ و کوچگ سراسر ایران جان خود را از دست دادند بی شک نقش مهمی در آن فرایند اجرا کردند. اما اگر طبقات تجاری و مالی، که از رونق نفت بهره ای چنان بزرگ برده بودند، هزینه مالی انقلاب را نمی پرداختند و، از آن مهم تر، اگر کارکنان شرکت ملی نفت، کارمندان دولت، قضات، وکلای دادگستری، استادان دانشگاه، روشنفکران، روزنامه نگاران، آموزگاران و دانشجویان و دانش آموزان دست به اعتصاب عمومی نزده بودند، یا اگر توده مردم، پیر و جوان، متجددو سنتی، مرد و زن، به خیابان ها نیامده بودند، و اگر ارتش متحد می ماند و در سرکوب جنبش مصمم بود، نتیجه بسیار متفاوت می بود.[۶]

   انقلاب مشروطه (۸-۱۲۸۵ هجری شمسی) و انقلاب ۸-۱۳۵۷ با یکدیگر بسیار متفاوت به نظر می رسند، اما ویژگی های اساسی هردوانقلاب بسیار به یکدیگر شباهت داشتند، و همین شباهت می تواند به درک تفاوت های دو انقلاب نیز کمک کند. هر دو انقلاب، شورش جامعه علیه حکومت بودند و هیچ یک را نمی توان با اتکاء بر سنت های غربی توضیح داد. بازرگانان، کسبه، پیشه وران، روشنفکران و توده های شهری در انقلاب مشروطه نقشی حیاتی داشتند. اما نقش روحانیان برجسته و مالکان مقتدر نیز حیاتی بود و تصور پیروزی انقلاب بدون حمایت فعال آنان دشوار است.  بنا بر تعبیر غربی، این بدان معناست که “کلیسا” و “طبقه فئودال-آریستوکراتیک” رهبری یک انقلاب “بورژوا-دمکراتیک” را به دست گرفته بودند! در انقلاب مشروطه نیز نیروها و برنامه های سیاسی گوناگونی حضور داشتند، اما همه مصمم بودند که حکومت استبدادی (و در نهایت محمد علیشاه) را که نماینده سنت گرائی بود، سرنگون کنند، و سرانجام بیشتر نیروهای مذهبی نیز از این هدف تجددگرایانه حمایت کردند.[۷] جای آن هست که ملاحظات دیپلمات جوان انگلیسی، والتر اسمارت، در باره این رفتار به ظاهر عجیب را، که در فصل ۸ نقل شد، اینجا تکرار کنیم. اسمارت نوشت:

در ایران، شاید بر اثر جبر زمان، دین خود را در کنار آزادی یافته و غالبا از خود کوتاهی نشان نداده است. به ندرت وظیفه ای افتخار آمیز تر یا غیر عادی تر از این به عهده دین گذاشته شده که دمکراسی را در تلاطم انقلاب رهبری کند، تا جائی که [رهبران دینی] همه وزنه اقتدار و اطلاعات خود را در کنار آزادی و پیشرفت قرار دادند، و بازسازی ایران را بر اساس آزادی مشروطه ممکن ساختند.

به همین ترتیب، چنانکه در فصل ۱۲ اشاره شد، در آبان ۱۳۵۷، یکی از خبرنگاران بی بی سی با حیرت دید که مردی با کت و شلواری گران قیمت و کراوات پیر کاردن دور لاستیک اتومبیلی که آتش زده شده می رقصد و برضد شاه و به نفع خمینی شعار می دهد. پس از انقلاب مشروطیت، بسیاری از نیروهای سنتی طرفدار انقلاب اظهار پشیمانی کردند، و همین گونه بود حال بسیاری از تجددخواهانی که در انقلاب بهمن ۱۳۵۷ شرکت کردند، اما نتیجه آن را بر خلاف امیدها و آرزوهایشان یافتند. اما پیش از سقوط رژیم محمدعلیشاه و محمدرضا شاه امکان نداشت هیچ استدلالی به تغییر نظر آنان منجر شود. در هر دو انقلاب کسانی پیش بینی می کردند که پیروزی کامل انقلاب باعث خواهد شد برخی، شاید بسیاری، از انقلابیان از نتایج آن پشیمان شوند، اما کم تر کسی از اینان جرات می کرد پا پیش بگذارد. در انقلاب مشروطه، نماینده این گروه شیخ فضل الله نوری بود، و در انقلاب ۱۳۵۷ شاپور بختیار. اما  این هر دو محکوم به فنا بودند، زیرا پایگاهی اجتماعی نداشتند یا، به عبارت دیگر، از نظر انقلابیان، این گونه افراد، صرف نظر از ادعای حسن نیتشان، در عمل طرف حکومت را گرفته بودند. یکی از قوانین شورش علیه حکومت استبدادی این است که هرکس چیزی کم تر از سرنگونی حکومت مطالبه کند خائن به حساب خواهد آمد. این است منطق شعار”بگذار این برود، بعد هرچه می خواهد بشود”.

انقلاب اسلامی

 

انقلاب ایران در بهمن ۱۳۵۷ متوقف نشد، همانگونه که نه انقلاب فرانسه در ژوئیه ۱۷۸۹ یا اوت ۱۷۹۲ به پایان رسید، و نه انقلاب روسیه در فوریه یا اکتبر ۱۹۱۷٫ حتی انقلاب ۱۹۴۹ چین، با تاخیر، در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به فرزندان خود حمله کرد. پس از به دست آمدن تنها هدف وحدت بخش، یعنی سرنگونی رژیم شاه، نوبت آن شد که هر گروه نه برای شرکت در قدرت، بلکه برای تصرف هرچه بیشتر غنائم انقلاب کوشش کند. به جز گروه های تقریبا بی قدرت لیبرال، به رهبری دولت موقت بازرگان، بیشتر بازیگران به شدت به نیت یکدیگر ظنین، و امیدوار بودند رقبای خود را به کامل ترین شکل ممکن از صحنه سیاست بیروند کنند. به جز لیبرال ها هیچ کس به “سازش”، که در سیاست ایران کلمه ای قبیح تلقی می شود، علاقه ای نداشت.

   اعلام رسمی حکومت جمهوری اسلامی مهم ترین هدف آیت  الله خمینی و دستیاران او بود. خمینی در زمان اقامت در فرانسه خطاب به ایرانیان بیشماری از تقریبا همه طبقات اجتماعی که مشتاقانه به زیارت او می رفتند، و همچنین در بیانیه ها و مصاحبه هائی که در اختیار رسانه های غربی می گذاشت،  غالبا می گفت که در ایران پس از شاه جا برای همه گرایش های سیاسی خواهد بود، اما همواره تاکید می کرد که قصد دارد حکومت اسلامی برپا کند، و یادآوری می کرد که جمهوری اسلامی حکومتی جمهوری، بر پایه قانون اسلام است.

    در رفراندمی در روزهای دهم و یازدهم فروردین ۱۳۵۸ اکثریت قاطع ایرانیان – مرد و زن، متجدد وسنتی، فقیر و غنی – رای به تاسیس جمهوری اسلامی دادند؛ رقم رسمی ۲/۹۸  درصد احتمالا به رقم واقعی نزدیک بود. اقلیت کوچکی مخالف بودند، زیرا ماهیت جمهوری اسلامی تعریف نشده بود، و تنها انتخاب دیگر برای رای دهندگان نظام پادشاهی بود که فعالانه با آن مبارزه کرده بودند. هنگامی که بازرگان اعلام کرد به جمهوری دمکراتیک اسلامی رای خواهد داد، اسلامگرایان به او حمله کردند.[۸]

جمهوری اسلامی

 

یکی از نکاتی که همه انقلابیان و هوادارانشان، به جز لیبرال ها، در آغاز در مورد آن اتفاق نظر داشتند کوششی منظم برای مجازات وابستگان رژیم گذشته و، تا حد امکان، انحلال دستگاه نظامی و اداری حکومت بود. کم تر کسی مخالف آن بود که آتش خشم انقلاب مسئولان رژیم گذشته و کسانی را که از روابط تجاری یا مالی با آن حکومت بهره برده بودند هدف بگیرد. همه کلمه طاغوتی رابرای توصیف وابستگان منفور رژیم گذشته به کار می بردند. خمینی کلمه طاغوت، به معنای خدای دروغین را که در قرآن در مورد فرعون به کار گرفته شده بود، در توصیف تمسخر آمیز شاه به کار برده بود، و حالا کلمه  طاغوتی  برای توصیف هرکس و هر چیز که با رژیم گذشته مرتبط به نظر می رسید به کار می رفت. فرد بسیار ثروتمندی که هیچ ارتباطی با حکومت پیشین نداشت طاغوتی به حساب نمی آمد. اما هرکارمند میان رتبه یا بلندپایه دولت، هر قدر با وجدان و حتی با درآمدی متعارف، در معرض این خطر بود که طاغوتی توصیف شود، شغل خود را از دست بدهد، و اموالش را مصادره کنند – سرنوشتی که دامن بسیاری را گرفت.

   به طور کلی، و صرف نظر از معدودی فرماندهان ارتشی و مسئولان اداری بلند پایه، سرنوشت این گونه مردم ربطی به گناه یا بیگناهی یا میزان ثروت آنان نداشت، بلکه در گرو ارتباط آنان با دولت بود. تنها “گناه” سپهبد نادر جهانبانی که مجازات اعدام او را به دنبال داشت این بود که چشمان آبی داشت (چون مادرش روس بود) و چهار اسب که از آنان در اصطبلی موکت دار نگهداری می کرد. نکته ای که زیاد از آن صحبت نشد این بود که کوچک ترین برادر جهانبانی، خسرو، با شهناز، دختر شاه (از نخستین ازدواج او با فوزیه، خواهر پادشاه مصر، فاروق) ازدواج کرده بود. شنهاز از شاه فاصله گرفته و سال ها بود با همسرش در سوئیس زندگی می کرد. اما قاضی القضات انقلاب آن زمان، حجت الاسلام صادق خلخالی، در توضیح علت صدور حکم اعدام جهانبانی گفت:

جهانبانی در راس قدرتی قرار داشت که می توانست اعتراض کند؛ چون تقریبا از نزدیکان و خویشان شاه بود می توانست اعتراض کند، اما به خاطر حفظ زندگی انگلی خود [اعتراض نکرد][۹].

چهار تیمسار، از جمله رئیس ساواک، نصیری،  نخستین کسانی بودند که با حداقل تشریفات قانونی اعدام شدند. سپس نوبت به محاکمه و اعدام بسیاری مسئولان نظامی و اداری، از جمله نخست وزیر هویدا، رئیس مجلس سنا عبدالله ریاضی و رئیس مجلس شورا جواد سعید رسید.[۱۰] فهرست اتهام ها غالبا “محاربه با خدا” و “محاربه با امام زمان” را در بر می گرفت. شیوه رایج دادرسی را می توان از مصاحبه صادق خلخالی در آن زمان دریافت:

در قانون شرع  و الگوی اسلامی قاعده این نیست که کسی برای خودش وکیل تعیین کند، مگر این که لال باشد. کسانی که ما محاکمه می کنیم لال نیستند، و عقلشان هم به اندازه کافی سرجا هست که بتوانند سوال های ما را جواب بدهند، چون در هر حال ما از آن ها سوالی نمی کنیم که نتوانند جواب بدهند.[۱۱]

تا مدتی، رادیکال ها، از هر گرایشی، تنها می توانستند در ضدیت با آمریکا توافق کنند، و بسیاری از آنان گمان نمی کردند که به مرور زمان خود آنان نیز به عنوان ضدانقلابی و عامل نیروهای خارجی محکوم خواهند شد. درگیری لفظی و جسمی مداوم بود؛ مطبوعات با این اتهام که به اندازه کافی به اسلام و انقلاب وفادار نیستند هدف حمله قرار داشتند؛ و تقریبا هر روز فعالان چپگرا و مجاهدین در خیابان ها با گروه های موسوم به حزب اللهی زد و خورد می کردند. حزب اللهی ها با چماق و زنجیر به مخالفان خود حمله می آوردند و شعار می دادند: “حزب فقط حزب الله  / رهبر فقط روح الله”. این گونه زد و خوردها میان حزب اللهی ها و هواداران انجمن حجتیه نیز در می گرفت. انجمن حجتیه سال ها پیش از انقلاب به عنوان جنبشی ضدبهائی، با هدف دعا برای ظهور امام زمان تاسیس شده بود و حکومت روحانیان را غصب حکومت امام زمان می دانست. اعضاء حجتیه با شعار “برای دفن شهدا / مهدی بیا، مهدی بیا” در خیابان ها با حزب اللهی هائی روبرو می شدند که شعار می دادند “خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، حتی کنار مهدی، خمینی را نگه دار”.

   نخستین ترورهای میان خود انقلابیان کار گروهی تروریستی به نام فرقان بود که پیشتر کم تر کسی از وجود آن خبر داشت. مهم ترین قربانیان فرقان عبارت بودند از: آیت الله مطهری، شاگرد پیشین آیت الله خمینی و رئیس شورای انقلاب؛ حجت الاسلام مفتح، از چهره های برجسته حزب جمهوری اسلامی؛ و سپهبد قره نی، نخستین رئیس ستاد ارتش در دولت بازرگان، که به تازگی زیر فشار اسلامگرایان و رادیکال های چپ برکنار شده بود. گروه فرقان، که نام آن به معنای «تمیزدهنده حق از باطل” یکی از نام های قران است، خود را طرفدار “اسلام بدون روحانیت” معرفی می کرد.[۱۲]  مطهری به مراتب مهم تر از سایر قربانیان فرقان بود، زیرا نفوذ زیادی بر خمینی و سایر رهبران اسلامگرا داشت، و شاید خوی نسبتا ملایم او می توانست خصومت های آینده میان اسلامگرایان و مخالفان آنان را کاهش دهد.

   با سرنگونی رژیم پیشین، شکایت های قدیمی در مناطق گوناگون کشور، نخست در مناطق ترکمن نشین گنبدکاوس، شرق دریای خزر، و مناطق کردنشین غرب کشور، و سپس در آذربایجان و در میان طوائف قشقائی استان فارس، سر بلند کردند. درگیری با ترکمن ها، که چریک های فدائی خلق از تهران به حمایت آنان شتافته بودند، مدت کوتاهی طول کشید. اما درخواست فوری خودمختاری کردستان ریشه های تاریخی، قومی و جمعیتی عمیق تری داشت، و به درگیری مسلحانه ای تبدیل شد که چندین سال طول کشید و به سرکوب حزب دمکرات کردستان ایران و گروه (کم اهمیت تر) کومله انجامید. رهبر قدیمی حزب دمکرات، عبدالرحمن قاسلمو، در سال ۱۳۶۸ در وین به دست افراد ناشناس کشته شد، اگرچه حزب دمکرات و سایر گروه های مخالف، جمهوری اسلامی را مسئول قتل او دانستند. در سال ۱۳۷۱ چهار رهبر کرد در رستوران میکونوس برلن کشته شدند، و بعدا دادگاهی در برلن عوامل جمهوری اسلامی را مسئول قتل آنان معرفی کرد. در زمان انقلاب، یا بعد از آن، درخواستی جدی برای خودمختاری آذربایجان مطرح نشد؛ اما بسیاری، اگر نه اکثریت، مردم آن منطقه از پیروان آیت الله شریعتمداری، یکی از مراجع بلندپایه قم، بودند. در درگیری های بعدی شورشی  برای حمایت از آیت الله شریعتمداری در تبریز رخ داد که به درخواست او پایان یافت. چادرنشینان قشقائی در فارس دست به شورش نزدند، اما رهبر آنان، خسرو قشقائی (که در دوران شاه مدتی طولانی در تبعید به سر برده بود)  در سال ۱۳۶۰، هنگامی که کوشید در برابر دولت بایستد، دستگیر و اعدام شد.[۱۳]

   درگیری های ترکمنستان و، از آن مهم تر، کردستان، پشتیبانی سازمان ها و گرایش های گوناگون مارکسیست-لنینستی، به ویژه فدائیان خلق، را به خود جلب کردند. تنها استثنا حزب توده بود که با هرچه در توان داشت می کوشید وفاداری خود به جمهوری اسلامی را ثابت کند. حالا که رهبران حزب از تبعید طولانی دوران شاه به ایران برگشته بودند،  حزب توده احتمالا نامحبوب ترین سازمان انقلابی آن زمان بود. بدنامی حزب توده ناشی از ایدئولوژی مارکسیست-لنینستی آن نبود، زیرا این ایدئولوژی به اشکال مختلف در دیگر سازمان های چپ و هواداران آن ها رایج بود. برخی از مردم، چه چپگرایان و چه دیگران، حزب توده را بیش از حد متکی بر شوروی، اگرنه عامل آن کشور، تلقی می کردند؛ عده ای دیگر خاطرات بدی از برخورد حزب توده با دولت مصدق به یاد داشتند؛ و دیگران به یاد داشتند که حزب توده آیت الله کاشانی را استهزاء می کرد؛ در حالی که اکثر مردم از موضع حزب توده در جریان کودتای ۲۸ مرداد و پس از آن، و موضع محتاطانه حزب نسبت به رژیم شاه پس از آشتی آن با اتحاد شوروی انتقاد می کردند. از سوی دیگر، حزب توده بسیار منضبط بود؛ دستگاه تبلیغاتی پرقدرتی در اختیار داشت؛ از رابطه خود با شوروی استفاده می کرد؛ در سازمان های روشنفکران و نویسندگان و جنبش های زنان و جوانان حضوری پرقدرت داشت؛ و به مرور زمان در نیروهای مسلح نیز نفوذ کرد و شبکه ای مخفی در میان آنان تشکیل داد.

   پس از سرنگونی رژیم شاه، هم اسلامگرایان و هم مارکسیست-لنینست ها خود را مسلح کردند، زیرا هم نسبت به یکدیگر، و هم به همان اندازه نسبت به ارتش شاهنشاهی که عمدتا دست نخورده باقی مانده، اما روحیه خود را از دست داده بود، احساس ناایمنی می کردند. ظرف مدتی کوتاه، سازمانی رسمی و شبه نظامی به نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یا به اختصار “سپاه”، تشکیل شد تا از رژیم تازه در برابر همه مدعیان دفاع کند. سپاه که در آغاز ۵,۰۰۰ جوان در آن عضویت داشتند، به سرعت هم از نظر تعداد افراد و هم از نظر تجهیزات رشد کرد و به قوی ترین و با نفوذ ترین نیروی نظامی در جمهوری اسلامی تبدیل شد. سازمان سیاسی اسلامی تازه ای به نام مجاهدین انقلاب اسلامی در سازماندهی سپاه پاسداران نقش مهمی داشت و رهبر آن سازمان، بهزاد نبوی، یکی از نخستین فرماندهان سپاه بود. مجاهدین انقلاب اسلامی و بهزاد نبوی بعدها به فعالان جنبش اصلاح طلب دهه ۱۳۷۰ و پس از آن تبدیل شدند. یکی دیگر از نخستین فرماندهان سپاه پاسداران، محمد محسن سازگارا، نیز اصلاح طلب شد، اما کاملا از رژیم برید و در آمریکا به مخالفان آن پیوست.

    سازمان چریک های فدائی خلق به مراتب محبوب ترین تشکل مارکسیست- لنینیست بود و بسیاری از جوانان چپگرا و فعال، عمدتا از طبقات متوسط متجدد، را به خود جلب کرد. تازگی سازمان و اسطوره فعالیت های چریکی پیش از انقلاب تا حدی محدودیت دانش نظری و تجربه سیاسی عملی آن را جبران کرد. گروه کوچکی از چریک ها که به انقلاب دائم اعتقاد داشتند اندکی پس از پیروزی انقلاب منشعب شدند، اما انشعاب اصلی سازمان ناشی از مسائل مهم ایدئولوژی و استراتژی بود. فدائیان اکثریت تصمیم به فعالیت در چهارچوب رژیم گرفتند و به زودی زیر نفوذ رهبران حزب توده مانند نورالدین کیانوری و احسان طبری قرار گرفتند. فدائیان اقلیت راه مبارزه مسلحانه با رژیم تازه را درپیش گرفتند و سرانجام به تبعید رفتند.

   یک نیروی چپگرای مبارز و مسلح دیگر سازمان مجاهدین خلق بود. مجاهدین که در اثر جدال ایدئولوژیک درونی خود و جدائی گروه مارکسیست-لنینیست پیکار، و همچنین در اثر حملات ساواک، به شدت ضعیف شده بودند (به فصل ۱۲ نگاه کنید)، پس از پیروزی انقلاب به سرعت به عضو گیری و تقویت سازمان خود پرداختند. هواداران مجاهدین را عمدتا انقلابیان جوان از خانواده های سنتی طبقه متوسط و متوسط-پائین تشکیل می دادند که هم دیدگاه شبه مارکسیستی سازمان و هم تعهد اسلامی آشکار آن برایشان جذاب بود. سازمان مجاهدین خلق از بسیاری جهات، هم در محتوا و هم در شکل، پدیده ای منحصر به فرد بود، و در نگاه به گذشته شگفت آور نیست که به مهم ترین سازمان مسلح مخالف جمهوری اسلامی تبدیل شد.

   پس از سرنگونی رژیم شاه تعداد زیادی گروه سیاسی (عمدتا چپگرا) پدید آمد، اما تقریبا همه این گروه ها عمری کوتاه داشتند. نهضت آزادی بازرگان، مهم ترین حزب مصدقی متعهد به اسلام، نه در میان سنت گرایان محبوبیت گسترده ای داشت، زیرا اسلامگرا نبود، و نه در میان تجددگرایان، زیرا به اندازه کافی سکولار ویا چپگرا نبود، اگرچه در میان اعضاء جوان آن گرایش چپگرای نیرومندی وجود داشت. نهضت آزادی و جبهه ملی به رهبری سنجابی، که پایگاه اجتماعی آن حتی از نهضت آزادی نیز کوچک تر بود، با لحن توهین آمیزی “لیبرال” خوانده می شدند، اصطلاحی که حزب توده به ناسزائی سیاسی تبدیل کرده و به سایر مارکسیست-لنینیست ها و همچنین به اسلامگرایان منتقل کرده بود. جبهه دمکراتیک ملی سازمان تازه ای بود که با جبهه ملی پیشین پیوندهائی داشت اما اعضاء آن را عناصر جوان مارکسیست یا پیرو گرایش های سوسیالیستی دیگر تشکیل می دادند. این سازمان مدتی هواداران زیادی داشت، اما همراه دیگر گروه های مخالف جمهوری اسلامی سرکوب و به خارج از کشور منتقل شد.

    نخستین سازمان های کاملا اسلامی حزب جمهوری اسلامی و حزب جمهوری خلق مسلمان بودند. رهبری حزب جمهوری اسلامی را روحانیان نزدیک به آیت الله خمینی، به ویژه آیت الله سید محمد حسینی بهشتی، و حجج اسلام علی اکبر هاشمی رفسنجانی، محمدجواد باهنر و سید علی خامنه ای تشکیل می دادند. حزب جمهوری اسلامی تعداد زیادی از اسلامگرایان در سنین گوناگون را که شیفته خمنینی بودند به خود جلب کرد و در چند سالی که فعالیت آن ادامه داشت در سیاست جمهوری اسلامی نقشی محوری اجرا کرد. حزب جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۶، هنگامی که عملا در دولت جذب شده بود خود را منحل اعلام کرد.[۱۴] یک گروه اسلامگرای بانفوذ دیگر هیات های موتلفه اسلامی سازمانی محافظه کار، با پایگاهی در میان لایه های بالای جامعه بازاری ایران، بود که ریشه های آن به اوائل دهه ۱۳۴۰ باز می گشت.

   حزب جمهوری خلق مسلمان، معروف به “حزب خلق مسلمان”، رقیب اصلی حزب جمهوری اسلامی در میان سازمان های سیاسی مسلمان به حساب می آمد. “حزب خلق مسلمان”، که آیت الله شریعمتداری از آن حمایت می کرد و پسر او، حسن شریعتمداری، از رهبران آن بود، سازمانی اسلامی با گرایش دمکراتیک بود و دیدگاه سیاسی آن چندان با نهضت آزادی فاصله نداشت. نیرومند ترین پایگاه “حزب خلق مسلمان” در زادگاه آیت الله شریعتمداری، آذربایجان، قرار داشت و سرنوشت آن با موقعیت آیت الله گره خورده بود.

   صادق قطب زاده، ابوالحسن بنی صدر و ابراهیم یزدی، که در دهه چهل عمر و با پیشینه ای در نهضت آزادی بودند، پیش از انقلاب خمینی گرا شدند و هنگامی که آیت الله خمینی در فرانسه به سر می برد در خدمت او بودند. یزدی در دولت بازرگان به وزارت خارجه منصوب شد؛ بنی صدر، چنانکه در ادامه این فصل خواهیم دید، نخستین رئیس جمهوری اسلامی شد؛ و قطب زاده به ریاست رادیو-تلویزن ایران – که حالا صدا و سیمای انقلاب نام گرفته بود – منصوب شد و با رفتار خشن خود در میان کارکنان رسانه ها و روشنفکران کشور دشمنان زیادی پیدا کرد.

   یکی از نخستین درگیری ها در میان انقلابیان پیروزمند بر سر آزادی رسانه ها پدید آمد. شبکه رادیو-تلویزیون به سرعت به نهادی اسلامگرا تبدیل شد. سخنرانی ها و برنامه های اسلامی جای بیشتر برنامه های موسیقی و سرگرمی را گرفتند، و کارکنان زن مجبور شدند حجاب به سر کنند. اما درگیری اصلی بر سر آزادی مطبوعات درگرفت که عرصه کار روزنامه نگاران، روشنفکران و کانون نویسندگان بود. حمله و ضد حمله میان قطب زاده و مطبوعات ادامه یافت، اما دامنه درگیری به زودی گسترش یافت و نیروها و افراد دیگر، از جمله خود خمینی، به آن وارد شدند. برخی از روزنامه نگاران که آزادی مطبوعات را در اواخر رژیم شاه با اعتصاب خود به دست آورده بودند این فکر رویائی را در سر می پروراندند که “آزادی بیان و اندیشه نباید به هیچ وجه محدود شود”، در حالی که اعضاء واقعگراتر کانون تنها خواستار “پلورالیسم” یا تکثر بودند تا همه نوع اندیشه مجال بروز داشته باشد. در جمهوری اسلامی محدوده آزادی مطبوعات با دو معیار کلی تعریف می شد. یکی ایدئولوژیک، یا انقلابی، که بنا بر آن نویسندگان باید از نوشتن مطالب “ضد انقلابی” پرهیز می کردند. در این باره، نه تنها اسلامگرایان، بلکه تقریبا همه گرایش های رادیکال هم عقیده بودند، با این استثنا که ممکن بود آنچه یک گروه “ضدانقلابی” تلقی می کند از نظر گروهی دیگر انقلابی باشد. در اوائل فروردین ۱۳۵۸، کم تر از یک ماه و نیم پس از پیروزی انقلاب، خود آیت الله خمینی به این بحث وارد شد و گفت اگرچه آزادی بیان مجاز است، جائی برای ازادی “توطئه” وجود ندارد، و برخی روزنامه ها ضمن تظاهر به خدمت به انقلاب، در عمل مطالب ضدانقلابی منتشر کرده اند.[۱۵]

   معیار دیگر را قوانینی تشکیل می دادند که آزادی بیان را محدود می کردند. خمینی خود خاطرنشان کرد که در همه جای دنیا مطبوعات تابع قانونند، و قانون ایران قانون اسلام است. با وجود این، اگرچه رژیم جدید قانون مطبوعاتی برای خود تدارک دید، به کار گرفتن قوانین اسلامی برای محدود کردن آزادی مطبوعات کمکی به حل مشکل نکرد زیرا، صرف نظر از چند مورد معدود و واضح، تشخیص اینکه آیا می توان گزارش یا مقاله ای را ضداسلامی توصیف کرد کار آسانی نبود. نبرد حکومت و مطبوعات از فروردین تا مرداد ۱۳۵۸ – دوران مشهور به “بهار آزادی” – ادامه پیدا کرد و بسیاری روزنامه ها اما به ویژه  کیهان  و آیندگان در آن گرفتار شدند. نبرد با توقیف آیندگان به اوج خود رسید و سپس در حدود شصت نشریه دیگر نیز توقیف شدند. خمینی شخصا این اقدام را تائید کرد و گفت:

بعد از هر انقلابی چند هزار از این عوامل فساد را علنا اعدام کردند و سوزاندند و ماجرا تمام شد. به آنها اجازه ندادند روزنامه منتشر کنند. این همه سال بعد از انقلاب اکتبر [در روسیه]، هنوز روزنامه ای نیست [مگر آنکه دولت تائید کرده باشد] … ما همه اشتباه کردیم. فکر کردیم با آدم سر وکار داریم. معلوم است که این طور نیست. ما با حیوان سر و کار داریم. دیگر این ها را تحمل نخواهیم کرد.[۱۶]

زنان

 

زنان، چه متجدد وچه سنتی، در انقلاب نقش فعالی اجرا کرده بودند. اگرچه حضور زنان متجدد در صحنه اجتماع چشمگیر تر بود، در پایان عمر رژیم پادشاهی تعدادی از آنان به نشانه مخالفت با رژیم، حجاب سبکی بر سر کردند. اما این زنان تصور نمی کردند از آنان خواسته شود، و در نهایت مجبور شوند، حجاب کامل اسلامی به تن کنند. مسائل مربوط به زنان از حد حجاب بسیار فراتر رفت و سرانجام بسیاری از جنبه های زندگی، مانند ازدواج، طلاق، سرپرستی کودکان، موقعیت قانونی و در نهایت قوانین اسلامی را در بر گرفت که بنا بر آن ها ارزش شهادت زن، یا حتی زندگی او، نیم مرد بود. اجرای کامل قوانین اسلامی در مورد موقعیت زنان و آشکار شدن پیامدهای آن چندین سال طول کشید، و ماهیت سیاسی و جامعه شناختی آن در طول زمان تحول یافت. قانون حمایت خانواده ۱۳۴۶ – که از جمله چندهمسری مردان را محدود کرده وبه زنان اجازه داده بود در شرایط خاصی طلاق درخواست کنند – نخست لغو شد؛ اما به دنبال مبارزات پیگیر زنان، دوباره به اجرا گذاشته شد، اگرچه موقعیت زن و مرد هنوز نابرابر بود.[۱۷] در این مبارزات آغازین، زنان حقوقدانی مانند شیرین عبادی و مهرانگیز کار و هواداران آنان با زنان سنتی مبارزه جوی مدافع رژیم مانند زهرا خانم چراغی روبرو می شدند، اگرچه این زنان نیز حالا از موقعیت گذشته خود به عنوان زن خانه دار صرف آزاد شده بودند.

   محافظه کاران سنتگرا، چه روحانی و چه غیر روحانی، چه زن و چه مرد، معتقد بودند که زنان باید حجاب داشته باشند، از اشتغال در بخش دولتی، دست کم در سطوح مدیریت، کنار گذاشته شود، و در منزل به خانواده خود رسیدگی کنند. این برخورد تا حدی با نظرات اسلامگرایان ایدئولوژیک که زنان را چادر سیاه بر سر و مسلسل به دست در تظاهرات طرفداری از انقلاب و خمینی شرکت می دادند در تناقض بود. در این مورد، مانند بسیاری عرصه های دیگر، اسلامگرایان میان الزامات تشیع سنتی و تعبیر ایدئولوژیک امروزی آن، که در قانون اساسی جمهوری اسلامی به روشنی نمایان است، گرفتار شده بودند. این تناقض در اظهارات خود آیت الله خمینی نیز به چشم می خورد که، مثلا در اواسط اسفند ۱۳۵۷، با خشم اعلام کرد اداره های دولتی از “زن لخت و برهنه” پرشده، و دستور داد کارمندان زن با حجاب به سر کار بروند،[۱۸]  و در همان حال خطاب به زنان می گفت:

شما می توانید مطمئن باشید که در خط مقدم جبهه قرار دارید. شما ثابت کرده اید که با مردان در یک جا قرار دارید … اسلام شما را متبرک کرده است … اسلام می خواهد شما را آموزش بدهد تا موجود کاملی باشید و موجودات کاملی پرورش بدهید.[۱۹]

حجاب در چندین مرحله تحمیل شد و پس از تکمیل پیروزی انقلاب اسلامی با سقوط بنی صدر به لباس اجباری تبدیل شد. حزب اللهی ها، چماق و زنجیر به دست، در خیابان ها شعار می دادند “یا روسری، یا توسری” – کاری که  یادآور کشف حجاب اجباری رضا خان بود که در جریان آن پلیس روسری زنان را از سرشان می کشید و پاره می کرد (به فصل ۹ نگاه کنید). اما لباس اسلامی کاملا یک شکل نبود: زنان کارمند، دختران دانشجو و دیگر زنان وابسته به نهادهای دولتی ناچار بودند مقنعه به سر کنند که حالتی شبیه به یونیفورم داشت، اما زنان دیگر می توانستند شلوار به پا کنند و مانتو بپوشند و روسری به سر کن

/ 0 نظر / 18 بازدید